پسرم، نمي خواهم برايت سخنراني کنم، نه قصدش را دارم و نه حالش را.
زندگي را در فرهنگ اروپائي، هشتاد سال معدل ميگرفتند و چهل سال را نيمه راه زندگي ميناميدند. «دانته» در جلد اول بهشت و دوزخ و برزخ که با اين عبارت آغاز ميشود: «در نيمهراه زندگاني ما»، مقصودش چهلسالگي است. براين اساس، من به نيمهراه زندگاني خويش رسيدهام؛ اما من نه در فرهنگ غربي که در شرق زندگي ميکنم، معدل عمر ما خود چهل سال نيست و اگر عمر امثال مرا ملاک بگيري که اساس بر جوانمردگي است.
به هرحال احساس ميکنم که ديوارها از پيرامون من دمبهدم، لحظهبهلحظه به من نزديکتر ميشوند؛ اندکاندک احساس ميکنم که بر روي سينهام فشار ميآورند. در پشت هر ديوار کميني، از هر سايهاي خطري و از هر گوشه توطئهاي؛ اينست فضائي که در آن تنفس ميکنم.
متأسف نيستم، زيرا تأسف حالتي است، دريغي است که...
متأسف نيستم، زيرا تأسف حالتي است، دريغي است که بر عزيزي بايد خورد و من خود را کوچک تر از آن ميبينم که براي از دست رفتنش حتي شايسته باشد که افسوسي خورد و دريغي داشت.
اما بيشک هر احساسي و هر روحي و هر موجود زندهاي، بهخصوص در لحظههایي که بيمخطر و فنا ميرود و بوي مرگ را استشمام ميکند، دوگونه احساس و دوگونه خاطره در جانش قوت بيشتر ميدهد و فضاي يادش را سرشار ميکند: يکي «دريغها» و يکي «آرزوها» - که البته هر دو از يک سرچشمهاند و هر دو يک ذات دارند، اما در دو چهره و در دو تعبير.
دريغهايم بسيار است و آرزوهايم نيز بسيار و حرفها بسيار براي گفتن؛ اما من در اين جا ميخواهم اساسيترين افسوسهايم را و عزيزترين آرزوهايم را، در لحظههاي آخري که احساس ميکنم، به تو بازگو کنم، در حالتي که تو ميتواني از اين ها وصيتي را تلقي کني.
دريغهايم بسيار است، در تاريخ از آغاز اسلام تاکنون: اي کاش چنين ميشد، اي کاش چنان نميشد، اگر چنين ميکرديم و اگر چنين ميگفتيم، چنين نميشد و چنان ميشد. اما سخن گفتن از تاريخ، نه مجالش هست و نه حالش. از تاريخ خودم سخن ميگويم؛ در زمينهاي بسيار محدودتر و مسائلي عينيتر و نزديک تر. از سيد جمال به اين سو، اين دريغها آغاز ميشود: اگر او را تنها نميگذاشتيم، و اگر او را در دست توطئهها و جلادها رها نميکرديم، اسلام، امروز، نه همچون متهمي که نياز به دفاع دارد، بلکه همچون مدعي عموم انسان، يا لااقل مدعي امت خويش در اين بخش بزرگ از جهان، شناخته ميشد و دادستان ميبود و دادستاني ميکرد، نه اکنون که ما بايد وکالت دفاع از او را به گونهاي تسخيري و ضعيف برعهده گيريم. به هرحال او را تنها گذاشتيم و گذاشتيم که متهمش کنند، ضعيفش کنند و بسادگي سربهنيستش کنند، و به هرحال سخنش، طنين فريادش در فضاي اين سرزمين نپيچيد و از آن پس براي هميشه از يادها برفت و پس از او (در) مشروطه، اي کاش بهجاي آن که به تغيير رژيم ميپرداختيم، به تغيير خويش ميپرداختيم.
پس از جنگ، پس از شهريور بيست، ما– نهضت ملت ما– بيست سال اختناق را که ميتوانست بزرگترين عامل بيداري و آگاهي و حرکت و نجات و سرچشمه آموزش ها و تجربههاي بزرگي باشد، گذرانديم و از آزادي تنها بازگشت به ارتجاع عصر قاجاري را بنام مذهب، شعار خويش کرديم، زنها را به چادر برگردانديم و علمايمان را به عمامه و توده ی مردممان را به تکيه.
و پس از بيست سال فشار سکوت، عالمان ما، ارمغاني که از آن دوران پر از آموزش و پر از آزمايش به ملت ما هديه کردند، باز زنجير بود و تيغ؛ اما نه براي آن که دشمني را به بند کشند، يا براي آن که از حقيقتي دفاع کنند و بر فرق نفاق و کفر فرود آرند، بلکه تا بر سر و سينه خويش زنجير کشند و بر فرق خويش تيغ.
آن گاه که به سياست رو کرديم: نفت، مليت، استقلال و نفي امپرياليسم و استعمار غربي. اما اي کاش به جاي شعار «نفت»، ما يک شعار «فکر» ميداشتيم؛ به جاي تلاش براي بازستاندن نفت از دست غرب، اي کاش به بازستاندن آن چه از نفت عزيزتر است برميخاستيم و آن، بازگرفتن ايمانمان، آگاهي و انديشهمان و خويشتن انسانيمان بود که از ما گرفتند و بدنبال آن خيلي چيزهاي ديگر را و از جمله نفت را. اگر خويشتن را بازمييافتيم، هم خود را بازيافته بوديم و هم بدنبال آن، بهگونه ی نتايج طبيعي و حتمي و قطعي اين «خوديابي»، سرمايههامان را و نفتمان را. اما دريغ، که از نهضت مذهبيمان به تعظيم شعائر صفوي و قاجاري گذشت، و نهضت مليمان به تبليغ شعارهاي روزمره سياسي. آنچنان که امروز اگر تيغ و زنجير و مفاتيح را از ما بگيرند، ديگر از دين چيزي نداريم بماند؛ همچنان که روزي که شعارهاي سياسيمان را از ما گرفتند. ديگر از خويشتن خويش باقي نمانده است. به هر حال گذشت.
در اين سال هاي اخير، من در محدودهاي بسيار حقيرتر و کوچکتر از آن چه ديگران تلقي ميکنند و تصور، به عنوان معلمي يا گويندهاي تنها و ضعيف، کاري را در ظرف بسيار محدود زماني و در شرايط بسيار محدودتر و دشوارتر اجتماعي، آغاز کردم. اما چه زمانی؟ در شرايطي که در همان حال که بدترين بود، ميتوانست بهترين هم باشد؛ هنگامي كه روحانيت ما– و متعاقب آن توده ی مذهبيمان که همه توده ملت ما و جامعه ماست-، براي نخستينبار به صحنه آمد و کمر راست کرد و از خلوت دعاها و وردها و از کنج حجرهها و مدرسهها، به وسط زمان و عرصه ی درگيريهاي روزگار ورود کرد، ورودي سريع، غريب و بگونهاي که هرگز پيشبيني نميتوانستيم کرد و از سوی ديگر نسل جوان ما، روشنفکران مسؤول ما، با دو بعد پرشکوه و پر جنبش و متعالي نهضتي را آغاز کردند، نهضتي که يک بعدش تکيهگاه فکري اسلام بود – و اين کاري بود بديع: آن چه آرزو ميکرديم-، و بعد ديگر مرحله ی شگفتانگيز ايثار و انفاق جان– چه سخاوتمندانه! براي نخستين بار ما که خو کرده بوديم که همواره عزادار شهيدان باشيم، نشان داديم که ميتوانيم پيروان شهيدان باشيم، و نوحهسرایی را که پيش از اين در طي قرنها جانشين حماسهسرایی کرده بودند، در پيرامون شهادت بازگردانيد و از شهادت حماسه سرایید و نوحهسرایی را به خصم بازگرداند.
و اما افسوس! اما افسوس که در اين هر دو راه، چه نيروهایی به مهلکه افتادند و چه امکاناتي از دست رفت: اگر در آن سو، به جاي مشتي نيرومند و کوبنده بر روي خصم، مشتي نيرومند و کوبنده بر اين ديوارهاي سترک قرون وسطایی که گرداگرد عقل و دين و انديشه ما کشيده بودند، فرود ميآمد و راه براي تابش نور به خلوتگاهها و تکيهگاهها و حجرهها و حوزهها و انديشهها و احساس هاي دينيمان باز ميشد، آن گاه مذهب ما، آن روز هزاران آموزگار شهادت در ميان توده داشت نه دو شهيد و در اين سو، به جاي آن که نهضتي تنها بر روي سرش راه برود، در حالي که دستهايش در جيب است و پاهايش در هوا و معلق و رها، کاري ميکرد که اين مرد بر روي دو پاهايش راه برود و با دست هايش کار کند و با سرش بيانديشد. روشنگران ما به عمل پرداختند، و کارگران ما محروم و غافل تخديرشده و فريفته دور از صحنه و محروم از اين پيامبران بزرگ عصر خويش – پيامبراني که از انبيا بنياسرائيل برترند.
من در اين ميان، کار را هنگامي آغاز کردم که آن دو قطبي که همواره آرزو ميکردم يک قطب شوند، آن دو دستي که همواره دو مشته روياروي هم بودند، يک پنجه در هم فشرده گردند– پنجهاي که از ايمان نيرو ميگيرد و از فکر روشنایی، هيچکدام نتوانستند و برخي نخواستند، و برخي که اکثريت باشند، ندانستند که اگر به جاي تنها گذاشتن من، کاري اينچنين ميکردند– آن هم کساني که اکثريتشان هم در ايمان و هم در ايثار از من برترند– اکنون هزارها، صدها هزار چراغ راه فرا راه اين مردم بود و اکنون اسلام هم از قدرت حرکت عشق و ايماني که از قلب اين توده ميجوشد، تغذيه ميکرد و هم از نور آگاهي و انديشه روشنفکراني که به جاي آن که انديشه خويش را به خلق انفاق کنند، جانشان را انفاق کردند – و اين عاليترين اخلاص است.
اما دريغ! اما دريغ که مردمي که به روشنایی بيشتر نياز داشتند، از روشنایی محروم شدند، و بهجاي آن شهيداني يافتند، شهيداني که در تاريخ فرهنگ و ايمان ما هم کم نيستند و بلکه بسيارند و از هر امت و ملت ديگري بيشتر؛ اما اين ناآگاهي بود که اين خلق را در پيرامون آرامگاه هر شهيدي که در هر گوشه و در هر نقطه و هر کوه و دره و صحرا و روستاي اين سرزمين افتاد، به صورت بتپرستان جاهلي که بر پيرامون بت هاي مجهولي طواف ميکنند و آن چه از آنان ميخواهند، نذر و نيازها و خواست هاي زنانه و کودکانه و جاهلانه است، رها کرد. به هرحال، در آن حال که اين انديشه بيش از هميشه نيازمند نور روشنفکران و عشق توده بود، و اين نور و اين عشق در عاليترين لحظات تجلي خويش بود، اما نگاه ما از هر دو بينصيب ماند، يا لااقل کمنصيب. به هرحال بگذريم؛ کار من نيز ناتمام ماند و حرف ها ناگفته.
و اما آرزوهايم. اين ها دريغ هايم بود، اما آرزوهايم– اين آرزوها در خط سير يک آرزوي اساسي است: آرزوي ابلاغ؛ که ما همه– ما آگاهان اين دين– رسولان پس از خاتميت هستيم. رسول، از سوي جيرئیل پيام گرفت و ما از سوي رسول. ما رسولاني هستيم که جبرئيلمان محمد است، و آن برگي از نور که «اقرء» را در آن غار تاريک پيش چشم محمد آورد، اکنون پيشروي ماست.
اما کار ما، ابلاغ پيام ما، ناتمام ماند و من که يکي از کوچکترينم، آرزو داشتم که اي کاش بزرگترين و اصيلترين آيات و سورههاي اين پيام را ميتوانستم به آن گروهي که به سخنم گوش ميدهند، فراخوانم (چه)، ميترسم در اين لحظاتي که هر دم مرگ را در پيشرو و پشتسر خويش، احساس ميکنم، آن ها در دلم مدفون و انبار شوند، اما ميگويم تا شما، تا شمائيان، پيغام را به قيمت انفاق همه چيزتان برسانيد. به هرحال اين ها دريغ هاي من (بود).
... و اما آرزوهايم: طبيعي است که آرزوي هر کسي با سرشت او، با روح او و با سنخيت فکر و تربيت و محيط و جنس فطرت او و تربيت و تاريخ و فرهنگ محيط و خاندان او الهام و با شيوه ی تفکر و مکتب او پيوند دارد.
اساساً آرزوها از همين سرچشمهها است که برميخيزد. من از يکسو شرقي هستم و از سوي ديگر يک مسلمان با روح و بينش و نگرشي شيعي و از سوي ديگر انساني که در اين عصر زاده شده و زندگي کرده است، و اين عصر، عصري است که ويژگي هاي خويش را دارد: عصري که تصاعد پليدي وجود به اوج خود رسيده است، و از سوي ديگر آزادي و عدالت به اوج خود. و در طول تاريخ هرگز چنگيزي تا بدين غايت که اين ها ميکنند، در جهان، چنگيزي نکرده است و نميتوانسته است بکند و نميدانسته است چه کند و چگونه: چنگيز ديروز سلاحش شمشيري بوده است و مرکبش اسبي و نقابش و دفاعش سپري و همين! اما چنگيز امروز، مرکبش «صنعت» است و سرمايه و شمشيرش «علم» است و نقابش آزادي، انساندوستي، تمدن، پيشرفت، صلح، سوسياليسم، حقوقبشر، ليبراليسم، اومانيسم، چنگيز ديروز مفاصل اعضاء يک پيکر را ميگسست، و امروز پيوندهاي عميق و قدسي روح را؛ چنگيز ديروز سر از تن جدا ميکرد؛ چنگيز امروز فطرت آدمي را از تنش. چنگيز ديروز خانهها را بر سر خلق فرو ميکوفت؛ چنگيز امروز جهان را، آسمان را، عشق را، ايمان را و هرچه را که آدمي در پناه آن «آدمي» ميتواند ماند، بر سرش آوار ميکند. چنگيز ديروز جامه را از تن آدمي بدر ميکرد و ميربود، چنگيز امروز ماهيت آدمي را و هويت آدمي را.
بههرحال، جور، غارت و دشمني با انسان، در طول اين تاريخ، تاريخي که با قابيل آغاز شده است، همچون همه ی پديدههاي ديگر عالم، در مسير تکاملي و تصاعدي خويش، اکنون به آسمان رسيده است. قلمرو حکومتش نه ديگر از مرزي به مرزي و از قومي به قومي، که پهنه جهان است و کشور انسان.
اما در سوي ديگر هيچ گاه آزادي و عدالت و دشمني با ظلم و پليدي، هرگز همچون امروز اصحابي وفادار و سربازاني سرشار از ايثار و جانبازاني پر از سخاوت و صميميت نداشته است، و اين بيانگر آن مکتبي است که در فلسفه ی انتظار شيعي و در فلسفه ی قيام مصلح انقلابي آخرالزمان، به دقت تشريح شده است. روزگاري که فساد و ظلم سراسر جهان را مملو کرده است، روزگاري که در آن، به گفته ی امام صادق(ع)، ديگر انسان ها ظلم و فساد را تحمل نميتوانند کرد و تحمل نميکنند و در برابرش به عصيان برميخيزند. و اين دو منحني متضاد، در اوج صعود خويش، انفجار را در پي خواهند داشت.
به هرحال فرزند زماني هستم که در آن فلاح و عدالت، که در مذهب ما نخستين، هدف توحيد است و دومين، هدف تشيع، نه ديگر همچون آرزويي و همچون پند و اندرزي که دهان به دهان ميگردد، يا همچون مضاميني که در اخلاق يا ادب تبليغ ميشود، که همچون آتشي که از سينهاي به سينهاي و فريادی که از حلقومي به حلقومي ميپرد و در سراسر زمين گسترش مييابد، جهان را به تلاطمي پراميد و جنبش رهاييبخش کشانده است. روزگاري که وفاداران نجات آدمي و مجاهدان عليه تاريکي، ستم، استعباد و استبداد، نه ديگر فيلسوفان، عارفان، روشنفکران و نخبههاي بشريت، پيامبران و ياران معدودشان، که تودههاي عامي، قربانيان هميشگي جهل و ظلم، پيشتازان و پيشگامان آنند. بههرحال عصري که انقلاب کبير فرانسه را پشت سر نهاده است؛ رنسانس را، بازگشت به عقل و علم را از استبداد ديني و امپرياليسم لاتيني بنام مسيحيت، و فئوداليسم و بردهداري را، که زيربناي مذهب گذشته بود، پشت سر نهاده است؛ انقلاب صنعتي را پشت سر نهاده است، استثمار را کشف کرده است؛ علت فقر، گرسنگي و ظلم و تبعيض و تضاد را فهميده است و راه درست نفي همه اين بيماريهاي هميشگي تاريخ را پيدا کرده است. علم نه ديگر مفاهيمي که از دهاني به دهاني و از کتابي به کتابي، در حجرهها و مدرسهها و دانشگاه ها و آکادميها ميگشت و زبدهها را سيراب ميکرد و خوراکي براي تفنن اشراف و افراد فارغالبال و مرفه ميساخت، بلکه تابش نوري و– چه بهتر– سلاحي در دست مردم شده است در پرتو آن آن ريشهها را ميشکافند، علت ها را پيدا ميکنند و در پس نقاب هاي فريبنده ی روح و معنا و فلسفه و زيبايي و حکمت و دين، چهرههاي پليد و سياه و کفر و نفاق، غارت و جور و جبر و ظلم و فريبکاري را ميشناسند. نه تنها عدالت، که راه استقرار آن را نيز ميدانند. نه تنها تبعيض و استثمار را ميشناسند و بدان دشمني ميورزند، بلکه باور دارند که ميتوانند آن را طرد کنند. آن روز آن چه را در طول تاريخ، پيامبران و صالحان بهگونه شعاري، بهگونه فرهنگي، بهگونه اخلاقي، بهگونه آرزوهاي هميشگي انسانيت، بهگونه تجلي فطرت آدمي در طول تاريخ احياء مي کردند و ابلاغ ميکردند و پيرواني کم مييافتند و فريادشان بيدرنگ در انبوه غوغاي جباران گم مي شد، محو مي شد و يا بدتر از آن «مسخ»، امروز در سراسر جهان، در پليدترين باتلاق هاي سرمايهداري و استعمار و اسنثمار و غارت، صميميترين ياران خويش را در وسعت خاک، از پيشرفتهترين جامعههاي متمدن تا عقبماندهترين قبائل چادرنشين آواره باز مييابد. بيشک آرزوهاي من از اين مرزها بيرون نيست.
از يکسو فرهنگ عظيم شرق که همواره انسان را به نجات درون خويش، به کمال معنا و رشد وجودي انساني فرا ميخواند و از روح و عشق سخن مي گفت و ميکوشيد تا در درون آدميان چراغ قدسي خداوند را فروزان نگاه دارد؛ و اسلام را به هستي پيوستگي خوش و هماهنگ و معنيدار «توحيد» بخشيد و به نبوت، رسالت قيام مردم را براي قسط و عدالت؛ و محمد همچون سقراط که «فلسفه» را از آسمان به زمين آورد، «دين» را از آسمان به زمين آورد، تا نه ديگر بندي از ذلت بر دست و پاي اراده و آگاهي آدمي باشد، که از يک سرش بر گردن وجود انسان بسته است و سر ديگرش در عمق مبهم و مجهول آسمان گم مي شود، و نه لايلاي تخديرآميز و غافلکننده اورادي مجهول، که آدميان را خواب ميکند، بلکه راهي به سوي نجات آدمي به سرمنزلي که خدا در انتظار ورود انسان و صعود و کمال انسان است، و راهش از زمين ميگذرد، از خاک، از قلب توده، امت و اميها، نه زبدهها و اشراف و برجستهگان؛ و تشيع، اسلامي که آگاه از سرنوشت شوم همه اديان، سرنوشت شومي که کتاب خدا و دين خدا پس از چندي از مسجد، که خانه مردم بود، و از محراب، که آستان خداوند، راهي کاخ ها و قصرها مي شد و خدمتگذار قيصرها و بازيچه ی ساحران و سيمابهاي فريبي که ريسمان ها را به آن ميآغشتند؛ تشيع، اسلامي که مي رفت تا راهي کاخ سبز معاويه شود و از دمشق تا بغداد و از بغداد تا غزنين، و از غزنين تا باب عالي و عالي قاپو، از کاخي به کاخي و از دست قدرتي به قدرتي منتقل گردد و کاوه آهنگري ديگر شود، کوشيد تا راه خويش را از خانه ی گلين و ساده ی فاطمه بگذراند و بر خط سرخ شهادتي که در طول تاريخ، نسل به نسل ميگذرد عبور کند و در نهايت به نجات مستضعفين و وراثت زمين براي بندگان راستين و رهبري و حکومت و امامت آنان که همواره به بيچارگي و ضعف در زمين محکوم بودند، منجر شود.
از سوي ديگر، روح عدالتجوي انسان امروز که آگاه شده است که سرمايهداري «پول» را جانشين «خدا» کرده است و «توليد» را جانشين «توحيد» و «اقتصاد» را بهجاي «عشق» نهاده است و «قدرت» را بهجاي «حقيقت» و «لذت» را بهجاي «کمال»، «سلطه بر طبيعت» را بهجاي «سلطه بر خويش»؛ «قانون جنگل»ي که وارث هزارها سال فرهنگ و تمدن و قانون و حقوق ميشود و رابطهها، رابطه گرگاني و سگاني که بر مرداري هجوم بردهاند و اين بر آن مخلب ميکشد و آن بر اين منقار؛ زندگي کردن براي «مصرف»، قرباني کردن «آسايش» براي ساختن و خريدن «وساول آسايش» و در نهايت، انسان پرستنده پرستنده ميماند، اما نه ديگر چون گذشته پرستنده کمال، پرستنده ارزش، پرستنده زيبايی ها، پرستنده ی مطلق، خير، بينائي، آفرينندگي، جود، بلکه پرستنده ی دو چيز: «سرمايه» و «سکس»؛ آگاه از اين که آدمي اکنون بيگانه پول مي شود و ديوانه ی لذت و بنده ی مصرف: مسخ فطرت، بندگي و جنون، در پستترين و ننگينترين شکلش.
من اگر با اين فرهنگ پيوند نميداشتم، اگر راز شرق و روح شرق در جانم تپش نداشت و اگر اسلام را نميشناختم، اگر تشيع در خون من گرماي عشق را جاري نکرده بود و انساني بودم بيگانه و بريده از همه اين سرچشمهها، کسي چون ديگران در غرب، در آمريکاي لاتين، بيشک آرزوهايم اين بود: «سوسياليسم»، «اگزيستانسياليسم» و «عشق»؛ سوسياليسم، اگزيستانسياليسم، عشق؛ «عدالت»، «انسانيت» و «پرستش». هيچکدام را انتخاب نميکردم، زيرا از اين سه، از هيچکدام نميتوانستم چشم پوشيد؛ آرزو ميداشتم که هر سه را با هم ميداشتم؛ اما امروز در دنيا کيست که اين هر سه را به من ببخشد؟ هنگامي که ميبينم هر روز مسير حرکت جامعه چنين است، هر روز شماره ثروتمندان و سرمايهداران کم ميشود، اما ثروتها و سرمايههاشان افزون، و برعکس هر روز شمار محرومان و استثمارشوندگان افزون ميشود و برخورداري و مکنتشان کم، در چنين رابطهاي که انسان را بدل به گرگان وحشي و موشان سکهپرست ديوانه ی پول و اکثريتي که بهگونه ميش هاي دوشيده و پشمبريده و- چه ميگويم؟- پوستکنده و قرباني شده، در اين ميان گروهي روباهان دغلکار و مکاري که با فريب و حيله از قبل قدرتمندان و زراندوزان تغذيه ميکنند، به قيمت فريب خلق، و نامشان انديشمند، فيلسوف، صاحبان ايدئولوژي هاي رنگارنگ، حزببازان و فکرسازان پرنيرنگ. در چنين نظامي بيشک سوسياليسم، دعوت به آزادي انسان از بند افزونطلبي، رقابت، مصرفپرستي و غارت و فداکردن وجود و زندگي و عاطلگذاشتن همه ی احساس هاي انساني و استعدادهاي خدایی در راه هرچه بيشتر جمع کردن و ربودن، و رهاکردن آدمي از بندگي اقتصاد فردي و انحصار در چهار ديواري مالکيت و اندوختن و انبوهکردن هرچه بيشتر سرمايه است و مجالبخشيدن به رشد همه ی ابعاد انساني آدمي و دعوت به برداشتن ديوارهاي ضخيمي که انسان را از انسان جدا ميکند، برادري را به تيغ نابرابري ميگسلد و دوستي و خويشاوندي و پيوند نوعي را به دشمني و به مسابقهاي جنونآميز براي پيش تاختن و بيشتر ربودن ميخواند؛ سوسياليسم که اجتماع را از صورت جنگلي که جانوران همه در کمين يک ديگرند و از صورت ميدان بازي که در آن تنها سواران تيزتک پيش ميافتند و پيادگاني که مرکبي ندارند– هرچه تيزگامان پيشتازي باشند و دوندگاني صبور و در دوندگي قهرماني کنند-، پس ميافتند، برايم دعوتي است شورانگيز: «تکيه به مردم»، در برابر قدرت و ثروت و فساد و غارت، ايستادن و از برابري و عدالت و حق هر کسي براي زيستن و براي پرورش يافتن و براي برخوردار شدن و کار کردن و رشد يافتن، سخن گفتن، بيشک رسالت انساني است، بيشک رسالت من است. اما، اما هرگز در آستانه چنين دعوتي و در لحظه انتخاب چنين جبههاي، نميتوانم فراموش کنم که «انسان»، همه، اين نيست، گرچه راه انسان شدن «تنها» از اين طريق ميگذرد– نميتوانم اين دغدغه را از خود دور کنم. در جامعهاي که ثروت ها به عدالت تقسيم شود و هر کس دسترنج کار خويش را بيابد و انگل ها در آن نابود شوند .
کساني که کاري نميکنند، نخورند و همه ی انسان ها بهجاي اين که بنده دستگاه هاي توليدي شوند که در دست گروهي صاحب دستگاه است، آزاد، فاخر، انسان، براي خويش کار کنند، بيشک «عدالت»، تحقق يافته است و زندگي عادلانه چنين است. اما نميتوانم، هرگز نميتوانم باور کنم که اين پايان راه است. آن چنان که نميتوانم باور کنم که راه انسان جز از اين منزل آغاز ميتواند شد.
انسان ها، هنگامي که در زندگي يک اجتماع روابط خويش را بر بنياد عدالت تنظيم کردند، نخستين سؤال که سؤال سرنوشت اوست پيش ميآيد، بيش از همه وقت و عميقتر و جديتر از هر جامعه و نظامي که «زندگي عادلانه، آري؛ اما زندگي کردن براي چه؟»
زيرا عدالت، برابري و برخورداري هر کس از برکات زندگي اين جهاني، همه، مايههاي زندگي کردن است، اما سادهلوحانه است و تحقير آدمي اگر آنچه را که مايه زندگي است، فلسفه زندگي تلقي کنيم. «چگونه» زيستن؟ آري، سوسياليسم به ما پاسخ ميدهد. اما «چرا» زيستن؟ اين سؤالي است که انسان با آن آغاز ميشود. اگر سوسياليسم نباشد، رشد آدمي ممکن نيست؛ اما رشد به کدام سو؟
تکامل در چه مسير؟ رو به سوي کدامين آرمان و ايدهآل؟ به انساني که گرسنه است، از معنويت سخن گفتن و از کمال ارزشهاي اخلاقي دم زدن، فريب و فاجعه است. حکمت الهي، آگاهي، معنويت، اخلاق، دين، در جامعهاي که از تضاد طبقاتي، از بهرهکشي، از گرسنگي رنج ميبرد، «آگاه» کردن اوست به گرسنگي، به استثمار و به اين تضاد؛ و نخستين دعوت دين، دعوت اوست به «برابري»، به «هرکس به اندازه ی حقش»، و به «سيرشدن» و بزرگ ترين و مقدسترين «علم»، آموختن به اوست تا ديدگانش را به ريشههاي گرسنگي، تضاد و استثمار بينا کند؛ اما، پس از آن، آن چه مطرح است بالاتر از عدالت است؛ زيرا انسان مطرح است. خلاصهکردن انسان در برخورداري درست از زندگي اقتصادي، خلاصه کردن انسان است. نوعي «استضعاف معنوي آدمي» است و نوعي رهاکردن آدمي پس از سوسياليسم در پوچي، بيهودگي، بيگانگي، جمود، سردي، بيهدفي، بيايماني. خوب زيستن، بيآن که بدانيم زيستن براي چه؟!
آن چه امروز انسان هاي آگاهي را که به «رفاه» نيز رسيدهاند، «رنج» ميدهد، رنجي که بحران هاي شگفت و عميق را در «فطرت» آدمي پديد آورده است و قرن ما را، قرن بحران و اضطراب انساني ساخته است، بنبست وجودي آدمي است، پرداختن به رنج وجودي آدمي است، و طرح انسان به عنوان بزرگ ترين مسأله، بزرگ ترين معما و بزرگ ترين مجهول. ترس انسان امروز از دو سرچشمه ی هولناک بر ميآيد: در سرمايهداري مسخ ميشد، گرگ و روباه و موش مي شد، برده ی پول مي شد، بنده ی مصرف و پيچ و مهرههايي که در دستگاه هاي عظيم توليدي و در سلسله مراتب سرسامآور اداري «نصب» ميشود و بنابراين «مسخ» و بنابراين از خويشتن انساني خويش بيگانه.
و از سوي ديگر و در قطب ديگر، وحشت از اين که آدميان همه در جامعهاي که همچون مخروطي به يک رأس ميرسد، يک دستگاه، يک اراده، يک جمع، همه را برنامهريزي کند، همه را قالبريزي کند، همه را انتخاب کند و هيچ انساني در آن حق انتخاب، اراده، تجلي ذوق، تنوع انديشه، فکر، فهمِ راه و چگونه زيستن نداشته باشد: سازمانی که همه افراد آدمي در آن چيده ميشوند و بهگونه پيش ساخته، جايگزين ميشوند و گروهي راه و کار و شکل زندگي و قالب هاي آموزش و استانداردهاي پرورش را بر همه ديکته ميکنند، و صفت و خصوصيت و هدف و جنس و فصلش را از پيش انتخاب ميکنند، نسل ها و نسل ها و نسل ها را آن چنان از پيش بپرورند و بسازند، همه ی ارادهها مومهاي رام، نرم و به فرمان دست هاي نيرومندي که به وکالت از همه حکومت ميکنند، درآيد؛ وحشت از اين که آدمي باز بنده شود، آزاديش را ببازد، انتخاب نداشته باشد و تابعآراء گروهي شود که به هر شکل مشروع يا نامشروع، بر همه ی ابعاد انساني، مادي، معنوي، روحي، ذوقي و فکري، حاکميت و ولايت مييابند؛ وحشت و فرار از اين نظامي که بر فرض که «عدالت»، «حق» و رابطه ی توليد، توزيع و مصرف را تنظيم کرده باشد، آدمي را قرباني خويش. زيرا آدمي يعني آزادي و رشد، يعني تنوع و درگيري. اگر آزادي و تنوع و درگيري و تضاد را از زندگي برداريم، نه تکامل خواهيم داشت و نه معني بودن و زندگي کردني که ويژه آدمي است.
«فرار»، «فرار»، براي بازيافتن آن چه از عدالت عزيزتر است و آن چه از سيري والاتر: «آزاد»بودن. انسان در گرسنگي ناقص است، انسان در استثمارشدن ناقص است، انسان در محروم از سواد بودن ناقص است، انسان در محروم ماندن از نعماتي که خداوند بر سر سفره ی طبيعت نهاده است ناقص است، اما «انسان» است اما انساني که از «آزادي» محروم است، انسان نيست، زيرا انسان «حيوان» آزاد است؛ يعني اختيار و اراده دارد و اين اختيار و اراده است که او را با طبيعت بيگانه ميکند و از حيوانات جدا ميسازد و به خدا، اراده مطلق آفرينش، «همانند». آنکه آزادي را از من ميگيرد، ديگر هيچ ندارد، که عزيزتر از آن به من ارمغان دهد.
اگزيستانسياليسم در فرار انسان از پليدي و مسخکنندگي سرمايهداري خشن و وحشي و ماشينيسمي که از انسان «شيء» ميسازد، و بوروکراتيسمي، که از انسان «مهره»، در فرار از «سوسياليسم»ي که از انسان يک «کارمند» و از مجموعه جامعه يک «اداره»، و در نخستين به بيگانگي اقتصادي ميرسد و در دومين به بيگانگي سياسي، دعوتي است به بازگشت انسان به خويشتن انساني خويش، تجديد آشنائي با فطرت آزاد، قدسي و متعالي خويش و کندوکاو و جستوجو و کشف و شهودي روحاني و عميق و متعالي، براي دست يافتن به پنهانيترين گنجينههائي که فطرت آدمي را ساختهاند، و ارزش هايي که به انسان خلقوخويي خدائي بخشيده است، و تکيه بر اين ارزش ها و تغذيه از اين ذخيرهها و کشف اين رازها و درونکاوي وجودي آدمي و طرح رنج ها، دردها، نيازها، عشق ها و دغدغههايي که در عمق وجدان آدمي نهفته است و بالوپر دادن به وجود انسان، وجودي که در سرمايهداري «قلابي» ميشود و در «سوسياليسم»، «قالبي». زيرا به گفته ی سارتر، اگزيستانسياليسم، بازگشت به وجود انساني و اصالت بخشيدن نه به اقتصاد، نه به عدالت، نه به برابري، نه به برخورداري، نه به قدرت علمي، نه به قدرت بر طبيعت نه به پيشرفت اقتصادي، نه به تمدن، نه به گسترش فرهنگ و نه...، بلکه به انسان و به مجموعه ی آن چه انسان را «انسان» مي سازد، آن چه در هر دو نظام فراموش ميشود، يا مسخ. اين است که هرگز خويش را از دغدغهاي که همواره در برابر اگزيستانسياليسم، اين کلمه شورانگيزي که به «من» معني ميدهد، به «من انساني»اي که در همه نظام ها، در همه زندگيها و در همه ی اشکال فرضي يا غيبي که براي زندگي ساختهاند، يا پرداختهاند يا ميخوانند، در خطر است، در خطر ناقص شدن، محوشدن، دگرگون شدن و نفي شدن (دارم، رها نديدهام).

